از ابی بصیر روایت شده که حضرت صادق علیه السلام فرمودند: براستی برای هر چیزی قلبی است و قلب قرآن سوره یاسین است هر کس آن را قبل از خواب یا در روز، قبل از آنکه شام شود بخواند در آن روز از محفوظین و بهره مندان باشد تا آنکه شام کند و هر کس در شب قبل از خواب آن را تلاوت کند خداوند بر وی 1000 فرشته بگمارد تا او را از شر بدی و هر شیطان رانده شدهو هر آسیب حفظ کنند.

اگر می خواهید قلبی نیرومند و ذهنی قدرتمند داشته باشید به سخن امام صادق علیه السلام عمل کنید که فرمود: هر کس در نهم شعبان سوره «یس» را با گلاب و زعفران نوشته و بنوشد در حفظ و امان خواهد بود و قلبش نیرومند و ذهنش قوی می گردد.

(( ایام 4 و 5 شعبان یاد آور هدیه آسمانی خداوندی ))



تاريخ : چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٩:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

خودمـــــــــــــم،

 

ﺍﻫﻞ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻮﭼﮥ ﺑﻦ ﺑﺴﺖ ﮐـﻨﺎﺭﯼ

ﮐﻪ ﺗــــﻮ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺍﺵ ﭘﺎﯼ ﺑﻪ ﻗﻠﺐ ﻣــﻦ ِ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻧﻬﺎﺩﯼ

ﺗــــﻮ ﮐﺠﺎ ؟ ﮐﻮﭼﻪ ﮐﺠﺎ ؟ ﭘﻨﺠﺮﮤ ﺑﺎﺯ ﮐﺠﺎ ؟

ﻣـــﻦ ﮐﺠﺎ ؟ ﻋﺸﻖ ﮐﺠﺎ ؟ ﻃﺎﻗﺖِ ﺁﻏﺎﺯ ﮐﺠﺎ ؟

 

ﺗــــﻮ ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻭ ﻧﮕﺎﻫﯽ

 

ﻣـــﻦِ ﺩﻟﺪﺍﺩﻩ ﺑﻪ ﺁﻫﯽ

 

ﺑﻨﺸﺴﺘﯿﻢ . ﺗــــﻮ ﺩﺭ ﻗﻠﺐ ﻭ

 ﻣـــﻦِ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﭼﺎﻫﯽ

 

ﮔُﻨﻪ ﺍﺯ ﮐﯿﺴﺖ ؟

 ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﻨﺠﺮﮤ ﺑﺎﺯ ؟

 ﺍﺯ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﮥ ﺁﻏﺎﺯ ؟

 ﺍﺯ ﺁﻥ ﭼﺸﻢ ِ ﮔﻨﻪ ﮐﺎﺭ ؟

 ﺍﺯ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﮥ ﺩﯾﺪﺍﺭ ؟

 

ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﮔُﻨﻪِ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻭ ﻟﺤﻈﻪ ﻭ ﭼﺸﻤﺖ،

 

ﻫﻤﻪ ﺑﺮ ﺩﻭﺵ ﺑﮕﯿﺮﻡ

 ﺟﺎﯼ ﺁﻥ ﯾﮏ ﺷﺐ ﻣﻬﺘﺎﺏ،

 

زانو ﺩﺭ ﺁﻏـــــــﻮﺵ ﺑﮕﯿﺮﻡ ..

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳ | ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

این صدای پای من است . می شنوی؟؟؟



تاريخ : یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳ | ٧:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()
یک متخصص پوست و مو با تاکید بر اهمیت کار با چشم در نور کافی و پرهیز از خستگی مفرط چشم در پیشگیری یا برطرف کردن سیاهی دور چشم گفت: در انتخاب کرم ضد آفتاب دور چشم باید دقت شود تا کرم حاوی مواد سوزاننده پوست دور چشم نباشد.دکتر ریحانه مهرگان در گفت‌وگو با ایسنا، با اشاره به اینکه سیاهی دور چشم یکی از شایع‌ترین علل مراجعه زنان به متخصصان پوست است، گفت: بر خلاف تصور عامه مردم سیاهی دور چشم قابل درمان است.
 وی با تاکید بر اینکه عامل ارث مهم‌ترین علت بروز سیاهی دور چشم است، گفت: پس از آن، کمبود آهن بویژه در زنان مهم‌ترین علت سیاهی دور چشم است.مهرگان افزود: کم خوابی و بی‌خوابی، کار طولانی مدت با رایانه، مطالعه طولانی در نور کم و آلرژی از عوامل تاثیرگذار در بروز سیاهی دور چشم است.این متخصص پوست و مو بهترین راهکار درمانی سیاهی دور چشم را شناسایی و برطرف کردن علت بروز این عارضه دانست و گفت: برطرف کردن علل زمینه ساز، استفاده از صابون مناسب و عدم استفاده از لوازم آرایشی نامرغوب به رفع سیاهی دور چشم کمک می‌کند.
 مهرگان یادآور شد: در افرادی که دچار کمبود آهن خون هستند، تجویز قرص آهن در حد تعادل و به میزان نیاز موجب کاهش میزان سیاهی دور چشم می‌شود اما مکمل آهن حداقل باید به مدت 3 ماه مصرف شود. در مبتلایان به آلرژی نیر پرهیز از مواد آلرژن، موجب کاهش 70 تا 80 درصدی سیاهی می‌شود.وی با تاکید بر اهمیت کار با چشم در نور کافی و پرهیز از خستگی مفرط چشم گفت: درمان‌های غیردارویی مانند کرم دور چشم و استفاده از میکرودرم توسط متخصص پوست به کاهش سیاهی دور چشم کمک می‌کند.مهرگان با بیان اینکه در انتخاب کرم ضد آفتاب دور چشم باید دقت شود تا کرم حاوی مواد سوزاننده پوست دور چشم نباشد، یادآور شد: استقاده از کرم ضد آفتاب مخصوص دور چشم مناسب است.وی همچنین با اشاره به اینکه شستن آرایش چشم با شامپوی بچه بهتر است، خاطر نشان کرد: صابونی که برای شست‌و‌شوی صورت استفاده می‌شود، بهتر است که حالت اسیدی یا قلیایی نداشته باشد.
 وی استفاده از کرم حاوی ویتامین C و قرص حاوی این ویتامین را یکی از مهم‌ترین درمان‌های رفع سیاهی دور چشم عنوان کرد و گفت: مصرف قرص ویتامین C به شرط اینکه در فرد سابقه سنگ‌سازی کلیه وجود نداشته باشد، بسیار موثر است. برای درمان سیاهی دور چشم حداقل میزان مصرف ویتامین C مکمل باید 500 میلی گرم در روز همراه با فرص مکمل آهن باشد.مهرگان با اشاره به اینکه تاثیر درمان‌های سنتی رفع سیاهی دور چشم حداقل 3 ماه پس از مصرف ترکیبات نمایان می‌شود، گفت: استفاده از شیر و پوست خیار در بهبود این عارضه موثر است که این ترکیبات باید به مدت 10 دقیقه بر پوست گذاشته شود.وی تصریح کرد: کمپرس چای سبز کیسه‌ای بر روی ناحیه سیاهی چشم در روشن کردن پوست این ناحیه بسیار موثر است اما در صورتی که این روش سنتی همراه با میکرودرم باشد، اثرات درمانی آن دوچندان می‌شود.


تاريخ : یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳ | ٥:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

ت و ل د ت                        م ب ا ر ک

وقتی صدای پات میاد ........

هورا



تاريخ : جمعه ٢۸ شهریور ۱۳٩۳ | ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

سلام. خب دیگه ما که رفتیم . راستش حال نوشتن امشب نداشتم ولی گفتم یه چند جمله بنویسم. خیلی ها پیام دادن کجا میری؟ برای چی ؟ و ....؟

دوستان جای دوری نمیرم توی همین ایران عزیز هستم. میرم یکی از شهرستان های جنوب کشور تا یه مدتی در یک از روستاهاش برای زندگی . البته همه جا زندگی هست ولی اونجا میرم چون .... ( بنابه دلایلی بگذریم)

خب دیگه خوابم میاد . حال نوشتن هم نیست البته دوستان باوفایم آخر اردیبهشت میام چند روزی بهتون سر میزنم هم به وبلاگم . بعدش دوباره باید برم.

آآآآآآ ه    ببخشید خوابم میاد . بای بای بای

عیدتون مبارک . به حق حضرت زهرا (س) سال خوبی داشته باشید.برای سلامتی و فرج امام زمان عج دعا کنید.

کاش می دانستی زندگی فردا نیست

زندگی امروز است

زندگی قصه ی عشق است و امید

صفحه ی غم ها نیست

به چه می اندیشی

نگرانی بی جاست.

 

72      و        2



تاريخ : چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢ | ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

سلام دوستان . خوبید؟ خب خدا رو شکر

ببخشید دیر به روز شدم. اخه سرم بسیار شلوغ پلوغه. رفته بودم شهرستان یه کارایی داشتم که هنوزم یه کارایی مونده. تازه چند تا مراسم ختم و چندتا تولد و ... هم بهمون خورد مجبور شدیم ...

تا چند وقت دیگه قراره برم یه جایی که نه دوره نه نزدیک. اونجا خط تلفن ندارم.

الغرض این که فعلا بای . نمی دونم تا کی . !!!

سعی می کنم در اولین فرصت بیام پیامای قشنگتونو بخونم. البته تا اول عید نوروز در خدمتم. بعدش میرم بای بای .

بهم سربزنید خوشحال می شم .

فعلا بای بای



تاريخ : یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٢ | ٢:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()



تاريخ : جمعه ٦ دی ۱۳٩٢ | ۱:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

خدایا خدایی کن هر چند من بندگی نکردم.

من حقیرم و از حقیر اشتباه سرزدن ممکن

ولی تو خدایی و خدایی کردن از آن توست

خـــــــــــــــــــــــــــــــدا



تاريخ : جمعه ٢٢ آذر ۱۳٩٢ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

در خانواده ما هرجا سخن از انحراف است، نام زیبای من میدرخشد.و این هدیه تو بود به من.

از همان روز اول هدیه ات که نه از سر عشق بود و نه از سر مستی موجب سکوتم شد . از همان روز بود که من گرفتار سکوتی شدم که گویا از هر فریادی بلندتر است. سکوتم را نشکن و بگذار در سکوتم آرام پرواز کنم. هرچند گاهی از این بام به آن بام می پرم. تا مبادا از خود نشانی بر بامی بنهم .

نه آن بامی که دو هوا دارد و تو قیاس به نَـفـْس می کنی و گرفتار قیاس مع الفارق می شوی. بام من از جنس بام تو نیست و پروازم نیز از جنس پرواز تو نیست. من فقط می پرم و می نشینم.

اما تو پریدی و ننشستی.

گمان داری که نشستی اما بگویمت از پرواز؟ از این بام به آن بام ؟ نه نمی گویم ،

روزی به آن بامی که من می پرم می رسی و قصد نشستن می کنی. اما آن روز من دیگر حالی برای پرواز ندارم. و انقدر بامم کوچک می شود که نتوانی روی بامم بنشینی.

گمان نشود که فراموش شدی و هوای پریدن با تو نیست! نه ! فقط و فقط می خواهم خودت بپری. ای آشنای خسته و به ظاهر خوشبخت ، جمله ای از آخرین قرارم بگویمت : مغرور نیستم...

فقط نیازی به  پریدن با هرکسی را نمی بینم..!!!.



تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٢ | ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

 

  



تاريخ : یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢ | ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

مبارک باشه

 

.



تاريخ : جمعه ٢٩ شهریور ۱۳٩٢ | ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

تیک تاک / تیک تاک / تیک تاک

!

در تنهایی خودم/ زمانی که من هستم و خاطرات او / لحظه ها رو می شمارم برای ...

!

ادامه مطلب در پست بعد.



تاريخ : پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٢ | ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.

به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم»

آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»

زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته»

آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»

عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.»

شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.» زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»

زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»

فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر ازعشق و محبت شود.»

مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»

عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»

پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست!»



تاريخ : سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢ | ۳:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

چقدر دلم هوایت را میکند !                    حالا که دیگر هوایم را نداری .

 

از دریا و ساحلش چه می دانیم؟

 

کودکی که لنگه کفشش را امواج از او گرفته بودند

روی ساحل نوشت:


دریـــــــــــــــــــــا دزد است!!!!


مردی که از دریا ماهی گرفته بود روی ماسه ها نوشت:


دریــــــــــا سخاوتمندترین سفره هستی‌است!!!!!

و ....



تاريخ : جمعه ٤ امرداد ۱۳٩٢ | ٢:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

فردا جمعه و سوم ماه مبارک رمضان هست. به بهانه این دو و به بهانه هزاران بهانه دیگر

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------

 

سرم را می زنم از بی کسی گاهی به درگاهی

نه با خود زاد راهی بردم از دنیا، نه همراهی

 

اگر زاد رهی دارم همین اندوه و فریاد است

"نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی"

 

غروبی را تداعی می کنم با شوق دیدارش

تماشا می کنم عطر تنش را هر سحرگاهی

 

دلم یک بار بویش را زیارت کرد... این یعنی

نمی خواهد گدایی را براند از درش شاهی



تاريخ : جمعه ٢۱ تیر ۱۳٩٢ | ٢:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

حلیم غذایی است که معمولا در ماه مبارک رمضان در تمام نقاط کشورمون طرفدار داره ولی بعضی هام دوست ندارند. حلیم یا هلیم هر دو از نظر املایی درسته ولی حلیم بیشتر جا افتاده و برخی معتقدن که حلیم درسته و اصلش لحیم بوده و از لحم یعنی گوشت گرفته شده و بعد در اثر استعمال زیاد به حلیم تبدیل شده مثل تاکسی که در شهر کرمان بیشتر مردم میگن تاسکی.نیشخند.

بگذریم مهم نسیت لحیم باشه یا حلیم یا هلیم همینه که یه بار بخوریش عاشقش می شی . البته بستگی داره کی درستش کنه و موادشو چطوری فراهم کنه و در تهیه مقدار مواد آن دقت کنه. بعضی با شکر می خورن بعضیا هم با نمک. من که با شکر بیشتر دوست دارم.

یه خاطره: به بار با یه گوگولی خواستیم افطار حلیم بخوریم اون دوست نداشت ولی بخاطر من چیزی نگفت و گفت باشه حلیم بخر با هم بخوریم. آقا ماهم دو کیلو خریدم بعد که سفارش دادم تا پیک برام بیاره دیدم داره تخم مرغ درست می کنه گفتم چکار می کنی گفت راستش دوست نداشتم ولی به خاطر تو چیزی نگفتم. پیک که آمد من مجبورش کردم (البته با ناز و خواهش) یه قاشق بخور. اونم خورد . راستی می دونید چه اتفاقی افتاد. نه که نمیدونید. از کجا بدونید. الان براتون می گم ....

اون همه حلیم ها رو خورد منم با تعجب نگاش می کردم تو دلم گفتم خوبه دوست نداشتی اگه داشتی چه می کردی. خلاصه منم یه کم خوردمو مجبور شدم برم اون تخم مرغه که گفته بودمو بخورم تا از گشنگی نمیرم.

نتیجه: هر کی به شما گفت دوست نداره بزار یکم ازت بخوره شاید نظرش عوض بشه.زبان

-------------------------------------------------

به غضنفر میگن پاشو سحره. میگه بزار بخوابم.خودم فردا بهش زنگ میزنم

-------------------------------------------------



تاريخ : چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢ | ۱:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

سلام دوستای گلم. یه چند روزی میرم مسافرت . اگه خدا بخواد یه جای نه خیلی دور نه خیلی نزدیک.ولی زودی میام. آخه دعوتم کردند خیلی هم اصرار منم نه نگفتم. اولش خودمو لوس کردم ولی بعد قبول کردم. پس تا 15 همین ماه خدا نگهدارتون.

بای بای بای بایهر کی مواظب خودش باشه تا من بیام.



تاريخ : یکشنبه ٩ تیر ۱۳٩٢ | ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

حذیفة از پیامبر(ص) نقل کرده که فرمود :

المهدى رجل من ولدى وجهه کالکوکب الدرى

مهدى از فرزندان من است که چهره اش چون ستاره تابان است .

مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا
گاهی غبار جاده ی لیلا، کنی مرا
کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست
قطره شدم که راهی دریا کنی مرا
پیش طبیب آمده‌ام، درد می‌کشم
شاید قرار نیست مداوا کنی مرا
من آمدم که این گره ها وا شود همین!
اصلا بنا نبود ز سر وا کنی مرا
حالا که فکر آخرتم را نمی­کنم
حق می­دهم که بنده دنیا کنی مرا
من، سالهاست میوه ی خوبی نداده‌ام
وقتش نیامده که شکوفا کنی مرا
آقا برای تو نه ! برای خودم بد است
هر هفته در گناه، تماشا کنی مرا
من گم شدم ؛ تو آینه‌ای گم نمی‌شوی
وقتش شده بیائی و پیدا کنی مرا
این بار با نگاه کریمانه‌ات ببین
شاید غلام خانه زهرا کنی مرا



تاريخ : شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢ | ٧:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

شهید نیستم اما تو کوچه ی خود را

به پاس این همه سرگشتگی به نام ام کن

 شراب کهنه چرا؟ خون تازه آوردم...

اگر که باب دلت نیستم حرام ام کن

می دانی؟

یک وقت هایی باید

رویِ یک تکه کاغذ بنویسی

تعطیل است
و بچسبانی پشتِ شیشه‌یِ افکارت
... ... باید به خودت استراحت بدهی
 
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال سوت بزنی
در دلت بخندی به تمام افکاری که
پشت شیشه‌یِ ذهنت صف کشیده اند
تــــــــعـــــــــطـــــــــــیـــــــــــــل


تاريخ : دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

امام جمعه اهل سنت:پیروی از رهبر انقلاب را وظیفه خود می‌دانیم

امام جمعه زر آباد کنارک از توابع سیستان و بلوچستان در گفتگو با تهران پرس در خصوص هتک حرمت به صحابی پیامبر اظهار داشت: کسانی که مدعی اهل سنت بودن هستند و این عمل ناپسند را انجام داده اند سند بیاورند که وجود مقدس پیامبر اکرم(ص) در کجای عمر شریفشان حتی مزار دشمنانشان را هم هتک حرمت کرده اند؟مولوی عبدالملک مهروزه ای افزود: این عمل وابستگان به صهیونیست ها و مزدوران غربی دل پیامبر اکرم (ص) را آزرده کرد. دشمنان اسلام از این عمل سود بردند و خشنود شدند چون از این طریق اسلام را به جهانیان آن طور که می خواهند معرفی می کنند.وی افزود: تمام اختلافاتی که بین مسلمانان در پاکستان و افغانستان و عراق و دیگر کشورها ایجاد می شود تنها یک برنده دارد و آن صهونیستها هستند. نبش قبر در تمامی ادیان مذموم و ناپسند است و تنها افرادی می توانند این کار را انجام دهند که مزدور غرب باشند.

 امام جمعه زرآباد ادامه داد: تنها نکته مثبت این اتفاق آشکار شدن ماهیت واقعی مخالفان سوری است. مردم سوریه ابتدا به ساکن پی به ماهیت این جریان مخالف در سوریه نبرده بودند ولی در حال حاضر دست آلوده آنها برای ملت سوریه رو شد.مولوی عبدالملک مهروزه ای در پایان ضمن محکومیت این عمل ناپسند از طرف خودش و دیگر علمای اهل سنت خواستار عمل به فرمایش رهبری مبنی بر تداوم این محکومیت ها شد و خاطرنشان کرد: تنها با به زبان آوردن ناراحتی از این عمل و محکوم کردن آن می توان از رهبر انقلاب پیگیری کرد و ما این امر را وظیفه خود می دانیم.


تاريخ : سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۸:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

اگر عاشقانه هوادار یاری
اگر مخلصانه گرفتار یاری


اگر آبرو می گذاری به پایش
یقیناً یقیناً خریدار یاری


نسیم کرامت وزیدن گرفته
و باران رحمت چکیدن گرفته


مبادا بدوزی نگاه دلت را
به مردم که بازار یوسف فروشی در این دوره ی بد شدیدا گرفته



تاريخ : جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

  نسبت سطح بال زنبور به بدن او ، بسیار کم است

با توجه به قوانین آیرودینامیک، پرواز ممکن نیست

اما زنبور این را نمیداند و پرواز میکند . . .

پرواز کن. چنانکه به مقصدت برسی.مقصدی که خداوند تو را در مبدا برای آن آفرید. آری پرواز به سمت خوبی ها. پرواز به سمت وجود لایزال خداوندی. چنانکه بوی خدا بگیری و هر که تو را دید یادی از خدا کند. این مهم پیش نمی آید مگر با توکل به خود او و در سایه اطاعت از امامان معصوم(ع) و در این زمان گوش فرا دادن به دستورات امام زمان (عج). پرواز کن.

یا صاحب الزمان ادرکنی



تاريخ : چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱ | ٧:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()
تاریخچه‌ی مسجد مقدس جمکران

مهم‌ترین پایگاه شیعیان شیفته و عاشقان دل سوخته‌ی حضرت بقیّه الله، اروحنا فداه، مسجد مقدس جمکران، در شش کیلومتری شهر مذهبی قم است. مطابق آمار، همه ساله، بیش از دوازده میلیون عاشق دل باخته، ‌از سرتاسر میهن اسلامی و جهان، در این پایگاه معنوی، ‌گرد می‌آیند، نماز تحیّت مسجد و نماز حضرت صاحب الزّمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ ، را در این مکان مقدس به جای می‌آورند، با امام غایب از ابصار و حاضر در امصار و ناظر بر کردار، ‌رازِ دل می‌گویند، استغاثه می‌کنند، ندای «یابن الحسن!» سر می‌دهند، از مشکلات مادّی و معنوی خود سخن می‌گویند، با دلی خون بار، از طولانی شدن دوران غیبت، شکوه‌ها می‌کنند.
آنان که از شناخت عمیق‌تری برخوردارند، به هنگام تشرف به این پایگاه ملکوتی، همه‌ی حوائج شخصی خود را فراموش می‌کنند و همه‌ی مشکلات دست و پاگیر زندگی را به فراموشی می‌سپارند و تنها «ظهور سراسر سرور منجی بشر، ‌امام ثانی عشر، حضرت ولی عصر، روحی و أرواح العالمین فداه، را مسئلت می‌کنند؛ زیرا، اگر این حاجت برآورده شود، دیگر مشکلی نخواهد ماند، ‌و اگر این حاجت روا نشود، ‌حلّ دیگر مشکلات، مشکل اساسی را حل نخواهد کرد.
***
مسجد مقدّس جمکران، روز هفدهم رمضان 373 هجری به فرمان حضرت بقیه‌ الله، أرواحنا فداه، در کنار روستای جمکران تأسیس شد. تاریخچه‌ی آن ـ به طوری که در این نوشتار به تفصیل آمده ـ به دست شیخ صدوق (متوفای 381 هجری) در کتاب مونس الحزین بیان گردیده و کیفیت نماز تحیّت و نماز استغاثه به حضرت بقیه الله، أرواحنا فداه، در ضمن آن آمده است.
آن چه مسلّم است، این است که این مسجد بیش از یک هزار سال پیش به فرمان حضرت بقیه الله، أرواحنا فداه، در بیداری، ـ نه در خواب ـ تأسیس گردید و در طول قرون و اعصار، پناهگاه شیعیان و پایگاه منتظران و تجلی‌گاه حضرت صاحب الزمان ـ علیه السّلام ـ بوده است.
علامه‌ی بزرگوار، میرزا حسین نوری، (متوفّای 1320 هجری) در کتاب ارزشمند نجم ثاقب‌ ـ که به فرمان میرزای بزرگ، آن را تألیف کرد و میرزای شیرازی، ‌در تقریط خود، از آن ستایش فراوان کرد و نوشت: برای تصحیح عقیده‌ی خود،‌به این کتاب‌ مراجعه کنند تا از لمعانِ انوار هدایت‌اش، به سر منزل یقین و ایمان برسند. ـ تاریخچه‌ی تأسیس مسجد مقدس جمکران به شرح زیر آورده است.
شیخ فاضل، حسن بن محمّد بن حسن قمی، معاصر شیخ صدوق، در کتاب تاریخ قم از کتابِ مونس الحزین فی معرفه الحقّ و الیقین ـ از تألیفات شیخ صدوق ـ بنای مسجد جمکران را به این عبارت نقل کرده است:
شیخ عفیف صالح حسن بن مُثله‌ی جمکرانی می‌گوید:
شب سه‌شنبه، هفدهم ماه مبارک رمضان 393 هجری، در سرایِ خود خفته بودم که جماعتی به درِ سرای من آمدند. نصفی از شب گذشته بود. مرا بیدار کردند و گفتند: «برخیز و امر امام محمّد مهدی صاحب الزّمان، صلوات الله علیه، را اجابت کن که ترا می‌خواند.»
حسن بن مثله می‌گوید: «من، برخاستم و آماده شدم». چون به درِ سرای رسیدم، جماعتی از بزرگان را دیدم. سلام کردم. جواب دادند و خوشامد گفتند و مرا به آن جایگاه که اکنون مسجد (جمکران) است، آوردند.»
چون نیک نگاه کردم، دیدم تختی نهاده و فرشی نیکو بر آن تخت گسترده و بالش‌های نیکو نهاده و جوانی سی‌ساله، بر روی تخت، بر چهار بالش، تکیه کرده، پیرمردی در مقابل او نشسته، کتابی در دست گرفته، بر آن جوان می‌خواند.
بیش از شصت مرد که برخی جامه‌ی سفید و برخی جامه‌ی سبز بر تن داشتند، بر گرد او روی زمین نماز می‌خواندند.
آن پیرمرد که حضرت خضر ـ علیه السّلام ـ بود، مرا نشاند و حضرت امام ـ علیه السّلام ـ مرا به نام خود خواند و فرمود: «برو به حسن بن مسلم بگو: «تو، چند سال است که این زمین را عمارت می‌کنی و ما خراب می‌کنیم. پنج سال زراعت کردی و امسال دیگر باره شروع کردی، ‌عمارت می‌کنی. رخصت نیست که تو دیگر در این زمین زراعت کنی،‌باید هر چه از این زمین منفعت برده‌ای، برگردانی تا رد این موضع مسجد بنا کنند.» به حسن بن مسلم بگو: «این جا، زمین شریفی است و حق تعالی این زمین را از زمین‌های دیرگ برگزیده و شریف کرده است، تو آن را گرفته به زمین خود ملحق کرده‌ای! خداوند، دو پسر جوان از تو گرفت و هنوز هم متنبّه نشده‌ای! اگر از این کار بر حذر نشوی، نقمت خداوند، از ناحیه‌ای که گمان نمی‌بری بر تو فرو می‌ریزد.» حسن بن مثله عرض کرد: «سیّد و مولای من! مرا در این باره، نشانی لازم است؛ زیرا، مردم، سخن مرا بدون نشانه و دلیل نمی‌پذیرند.» امام ـ علیه السّلام ـ فرمود: «تو برو رسالت خود را انجام بده. ما، در اینجا، علامتی می‌گذاریم که گواه گفتار تو باشد. برو به نزد سیّد ابوالحسن، و بگو تا برخیزد و بیاید و آن مرد را بیاورد و منفعت چند ساله را از او بگیرد و به دیگران دهد تا بنای مسجد بنهند، و باقی وجوه را از رهق به ناحیه‌ی اردهال که ملک ما است، ‌بیاورد، و مسجد را تمام کند، و نصفِ رهق را بر این مسجد وقف کردیم که هر ساله وجوه آن را بیاورند و صرف عمارت مسجد کنند.
مردم را بگو تا به این موضع رغبت کنند و عزیز بدارند و چهار رکعت نماز در این جا بگذارند: دو رکعت تحیّت مسجد، در هر رکعتی، یک بار «سوره‌ی حمد» و هفت بار سوره‌ی «قل هو الله احد» (بخوانند) و تسبیح رکوع و سجود را، هفت بار بگویند.
و دو رکعت نماز صاحب الزمان بگذارند، بر این نسق که در (هنگام خواندن سوره‌ی) حمد چون به «إیّاک نعبد و إیّاک نستعین» برسند، آن را صد بار بگویند، و بعد از آن، فاتحه را تا آخر بخوانند. رکعت دوم را نیز به همین طریق انجام دهند. تسبیح رکوع و سجود را نیز هفت بار بگویند. هنگامی که نماز تمام شد، تهلیل (یعنی، لا إله إلاّ الله) بگویند و تسبیح فاطمه‌ی زهرا ـ علیها السّلام ـ را بگویند. آن گاه سر بر سجده نهاده، صد بار صلوات بر پیغمبر و آل‌اش، صلوات الله علیهم، بفرستند.»
و این نقل، از لفظ مبارک امام ـ علیه السّلام ـ است که فرمود:
فَمَنْ صَلاّهُما، فَکَاَنَما صَلّی فِى الْبَیْتِ الْعَتیقِ؛ هر کس، این دو رکعت (یا این دو نماز) را بخواند، گویی در خانه‌ی کعبه آن را خوانده است. حسن بن مثله می‌گوید: «در دل خود گفتم که تو این جا را یک زمین عادی خیال می‌کنی، اینجا مسجد حضرت صاحب الزمان ـ علیه السّلام ـ است.» پس آن حضرت به من اشاره کردند که برو! چون مقداری راه پیمودم، بار دیگر مرا صدا کردند و فرمودند: «در گلّه‌ی جعفر کاشانی ـ چوپان ـ بُزی است، باید آن بز را بخری. اگر مردم پول‌اش را دادند، با پول آنان خریداری کن، و گرنه پول‌اش را خودت پرداخت کن. فردا شب آن بز را بیاور و در این موضع ذبح کن. آن گاه روز چهارشنبه هجدهم ماه مبارک رمضان، گوشت آن بز را بر بیماران و کسانی که مرض صعب العلاج دارند، انفاق کن که حق تعالی همه را شفا دهد. آن بز، ابلق است. موهای بسیار دارد. هفت نشان سفید و سیاه، هر یک به اندازه‌ی یک درهم، در دو طرف آن است که سه نشان در یک طرف و چهار نشان در طرف دیگر آن است.»
آنگاه به راه افتادم. یک بار دیگر مرا فرا خواند و فرمود: «هفت روز یا هفتاد روز در این محل اقامت کن.» حسن بن مثله می‌گوید: «من، به خانه رفتم و همه‌ی شب را در اندیشه بودم تا صبح طلوع کرد. نماز صبح خواندم و به نزد علی منذر رفتم و آن داستان را با او در میان نهادم. همراه علی منذر، به جایگاه دیشب رفتیم. پس او گفت: «به خدا سوگند که نشان و علامتی که امام ـ علیه السّلام ـ فرموده بود، این جا نهاده است و آن،‌این که حدود مسجد، با میخ‌ها و زنجیز‌ها مشخّص شده است.»
آنگاه به نزد سیّد ابوالحسن الرّضا رفتیم. چون به سرای وی رسیدیم، غلامان و خادمان ایشان گفتند: «شما از جمکران هستید؟» گفتیم: «آری». پس گفتند: «از اوّل بامداد، سیّد ابوالحسن در انتظار شما است.» پس وارد شدم و سلام گفتم. جواب نیکو داد و بسیار احترام کرد و مرا در جای نیکو نشانید. پیش از آن که من سخن بگویم، او سخن آغاز کرد و گفت: «ای حسن بن مثله! من خوابیده بودم. شخصی در عالم رؤیا به من گفت: «شخصی به نام حسن بن مثله، بامدادان، ‌از جمکران پیش تو خواهد آمد. آن چه بگوید، اعتماد کن و گفتارش را تصدیق کن که سخن او، سخن ما است. هرگز، سخن او را ردّ نکن.» از خواب بیدار شدم و تا این ساعت در انتظار تو بودم.
حسن بن مثله، داستان را مشروحاً برای او نقل کرد. سیّد ابوالحسن، دستور داد بر اسب‌ها زین نهادند. سوار شدند. به سوی دِه (جمکران) رهسپار گردیدند.
چون به نزدیک دِه رسیدند، ‌جعفر شبان را دیدند که گله‌اش را در کنار راه به چرا آورده بود. حسن بن مثله، به میان گلّه رفت.آن بز که از پشت سرِ گلّه می‌آمد، به سویش دوید. حسن بن مثله، آن بز را گرفت و خواست پولش را پرداخت کند که جعفر گفت: «به خدا سوگند! تا به امروز، من این بز را ندیده بودم و هرگز در گلّه‌ی من نبود، جز امروز که در میان گلّه آن را دیدم و هر چند خواستم که آن را بگیرم، میسر نشد.»
پس آن بز را به جایگاه آوردند و در آن جا سر بریدند. سیّد ابوالحسن الرّضا به آن محلّ معهود آمد و حسن بن مسلم را احضار کرد و منافع زمین را از او گرفت.

آنگاه وجوه رهق را نیز از اهالی آن جا گرفتند و به ساختمان مسجد پرداخت و سقف مسجد را با چوب پوشانیدند. سیّد ابوالحسن الرّضا، زنجیرها و میخ‌ها را به قم آورد و در خانه‌ی خود نگهداری کرد. هر بیمار صعب العلاجی که خود را به این زنجیرها می‌مالید، ‌در حال، شفا می‌یافت. ابوالحسن محمّد بن حیدر گفت: «به طور مستفیض شنیدم، پس از آن که سیّد ابوالحسن الرّضا وفات کرد و در محلّه‌ی موسویان (خیابان آذر فعلی) مدفون شد، یکی از فرزندانش بیمار گردید. داخل اطاق شده سرِ صندوق را برداشت زنجیرها و میخ‌ها را نیافت.»
منبع شناسی مسجد جمکران
منابع تأسیس مسجد مقدّس جمکران به فرمان حضرت صاحب الزّمان، أوراحنا فداه، بر اساس تسلسل زمانی، به شرح زیر است:
1ـ نخستین کسی که این داستان را در کتاب خود آورده، ابو جعفر محمّد بن علی بن بابویه، مشهور به شیخ صدوق (متوفای 381 هجری) است. ایشان، مشروح آن را در کتاب مونس الحزین فى معرفه الحق و الیقین درج کرده است.
با توجّه به این که تأسیس این مسجد در عصر شیخ صدوق ـ رحمه الله ـ واقع شده، و ایشان در قم زندگی می‌کرد، طبعاً، همه‌ی جزئیات آن را بدون واسطه از حسن بن مثله، ‌و سید ابوالحسن الرضا و دیگر شاهدان عینی، شنیده و نقل کرده است.
کتاب مونس الحزین، همانند ده‌ها اثر گران‌بهای دیگر شیخ صدوق، در طول زمان، از بین رفته و به دست ما نرسیده است.
2ـ حسن بن محمّد بن حسن قمی، معاصر شیخ صدوق، صاحب کتاب گران سنگ تاریخ قم، شرح آن واقعه را از کتاب شیخ صدوق نقل کرده است.
کتاب تاریخ قم در عصر شیخ صدوق، به سال 378 هجری، در بیست باب به رشته‌ی تحریر درآمده است.
3ـ حسن بن علی بن حسن بن عبدالملک قمی، به سال 865 هجری آن را به فارسی ترجمه کرده است. (الذریعه، ج3، ‌ص276).
4ـ متن عربی کتاب، به دست مولی محمّد باقر مجلسی، (متوفّای 110 هجری) نرسیده، ولی ترجمه‌ی فارسی آن به دست ایشان رسیده (بحار، ج1، ص42) و احادیث مربوط به قم را در جلد «السّماء و العالم» از آن روایت کرده است. (بحار، ‌ج1، ص208ـ221).
5ـ سید نعمت الله جزائری، صاحب أنوار نعمانیّه (متوفّای 1112 هجری) ترجمه‌ی فارسی آن را دیده و داستان تأسیس مسجد مقدّس جمکران را با خوط خود،, از آن استنساخ کرده است. (بحار، ج53، ص254).
6ـ شاگرد فرزانه‌ی علّامه مجلسی، میرزا عبدالله افندی، (متوفای 1130 هجری) نسخه‌ای از ترجمه‌ی فارسی آن در بیست باب، در قم مشاهده کرده و گزارش آن را در تألیف گران‌بهای خود آورده و تصریح کرده است که این ترجمه، به سال 865 هجری، به دستور خواجه فخر الدین ابراهیم، انجام یافته است. (ریاض العلماء ج1، ص319).
7ـ سیّد امیر محمّد اشرف، معاصر و شاگرد علاّمه مجلسی، ‌صاحب کتاب فضائل السّادات (متوفّای 1145 هجری) متن عربی آن را دیده و از آن نقل کرده است. (جنه المأوی، ص47).
8ـ سیّد محمّد بن محمّد بن هاشم رضوی قمی، به سال 1179 هجری، ‌بنا به خواهش محمد صالح معلم قمی، کتابی در این رابطه تألیف کرده و آن را خلاصه البلدان نام نهاده است. این کتاب، احادیث مربوط به شرافت قم و تاریخچه‌ی تأسیس مسجد مقدّس جمکران را در بر دارد. (الذّریعه، ج7، ص216).
9ـ شایسته‌ی تأمّل است که آقا محمّد علی کرمانشاهی، فرزند وحید بهبهانی، (متوفّای 1216 هجری) به متن عربی تاریخ قم دسترسی داشته و در حاشیه‌ی خود بر کتاب نقد الرجال تفرشی، شرح حال «حسن بن مثله» و خلاصه‌ی داستان تأسیس مسجد مقدّس جمکران را به نقل از متن عربی آن آورده است. (بحار، ج53،‌ص234).
10ـ محقّق و متتبّع بی‌نظیر، میرزا حسین نوری، متوفّای 1320 هجری، پس از جست و جوی فراوان، به هشت باب از ترجمه‌ی تاریخ قم دست یافته (جنه المأوی، ص47 و بحار، ج53، ص234) و مشروح داستان تأسیس مسجد مقدّس جمکران را از ترجمه‌ی تاریخ قم، از روی دست خط سیّد نعمت الله جزائری، ‌در آثار ارزشمند خود آورده است:
1ـ جنه المأوی، ‌چاپ بیروت، دار المحجّه البیضاء، 1412 هجری، ‌ص42ـ46.
2ـ همان، به پیوستِ بحارالأنوار، چاپ بیروت، مؤسسه الوفاء 1403 هجری، ج53، ص230ـ234.
3ـ نجم ثاقب، چاپ تهران، علمیه‌ی اسلامیه، بی‌تا، ص212ـ215.
4ـ کلمه‌ی طیبه، چاپ سنگی، بمبئی، 1303 هجری، ‌ص337.
5ـ مستدرک الوسائل، ‌چاپ قم، مؤسسه‌ی آل البیت ـ علیهم السّلام ـ ،‌1407 هجری، ج3، ص432 و 447.
علی اکبر مهدی پورـ انتظار، ج5، ص335


تاريخ : سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱ | ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

سلام و درود بی پایان بر رهبر عزیز و نائب برحق مولایمان صاحب الزمان (عج)

حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (حفظه الله)

ای غصه هایت قاتلم

هر شب دعایت می کنم

داغت نبینم جان من

جان را فدایت می کنم

باید بلرزد قلبشان

وقتی شنیدن این سران

گفتی که من فعلا فقط

دارم نصیحت می کنم

من با تو تنها ای علی

عهد اخوت بسته ام

محض گل روی شما

دارم رعایت می کنم



تاريخ : یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱ | ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

سلام مهربان.خوش آمدی 

 

                پیشاپیش عید خاندان پیامبر (ص) و شیعیان مبارک باد        

                    نهم ربیع                     عید بر شما مبارک باد                     مبارک باد

 

سلام مهربان.خوش آمدی



تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳٩۱ | ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

در شب رحلت خاتم انبیا، محمد مصطفی (ص) فرشتگان عرش می گریند. عاشقانش با چشمانی اشک آلود، مرثیه غم می سرایند. ما نیز در شب رحلت آسمانی اش در سوگ می نشینیم. رحلت پیامبر اعظم، معراج وصال اوست با حضرت دوست و هم چنین است تسلیت گفتن ما به مناسبت شهادت دومین نور ولایت، صاحب کرامت و شفیع قیامت، امام حسن مجتبى علیه السلام .

همسایه صبرِ خواهرش بود حسن

دنباله ی زخمِ مادرش بود حسن

یک کوزه پر از سم... دم افطار... خدا

لب تشنه تر از برادرش بود حسن

به راستی مشهد الرضا چه غوغاست این روزها و  شبها، عاشقان گرد ضریح پاکش حلقه وفا زده اند کبوتران مسافر را بنگر؛ رنج دوری را به جان می خرند تا نزدیک باشند به او. کسی که او را دارد، غریب نخواهد شد.

تو بـر زخـم دلـم باریده اى باران رحمت را

تو را مـن مـیشناسم، مـنبع پاک کـرامت را

ازآن روزى کـه حلقه بر ضریحت بست دستانم

دلم شـیدا شد و دادم زکـف دامـان طاقت را . .



تاريخ : پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۱ | ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

به یاد امام خوبی ها امام زمان عجل الله

صبحست و قدح در قدح یار توان زد        سجاده به خون رنگ و لبی دار توان زد

صبحست و معطر ز گل جام توان شد     سبز از قدم ساقی هشیار توان زد

صبحست و سبو چشمه‌ی خورشید نشان است

سر در صدف سینه‌ی بیدار توان زد

چرا صبح نباشد ؟؟؟ !!!



تاريخ : یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

خیلی فکر کردم امسال هم مثل سال های قبل به رسم ... تولدتو تبریک بگم. اما هرچی نوشتم به دلم نچسبید و مجبور شدم پاکش کنم. خواستم از لحظات با هم بودن بنویسم اما دیدم که نیستی. خواستم از نبودنت بنویسم اما دیدم که هستی. نمی دونم هستی ؟ یا نیستی؟ اما هر چی هستی هر کی هستی تولدت مبارک.

آره تولدت مبارک.

تولدت پر از نور خوش اومدی ستاره / اگرچه از راه دور هیچ فایده ای نداره

تمام دقایق مانده از عمرم به همراه زیبا ترین بوسه های عاشقانه، هدیه ای برای روز تولد تو . . . آمدنت مبارک.

هرچند فراموش شدم حتی به اندازه یک یاد و دفتر خاطراتم دیگر پیشت نیست اما همیشه در یادمی و هر روز دفتر خاطراتت که پیش من است را ورق می زنم . دیگر نه من را بخاطر داری و نه روز تولد من را و نه آن روز تاریخی .... اما می دانم تاریخ و روز و ساعت آن روزی که از کنارم پرکشیدی و دست در دست .... گذاشتی خوب به یادت هست. پس بدان فراموش شدنی نیستی حتی به اندازه تلخ ترین خاطرات.

آمدنت ، زمینی شدنت، تولدت مبارک



تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱ | ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

تلفن زنگ زد دیدم مامان جونم پشت خطه سریع اوکی کردم سلام مامانی چه خبر مبرا؟ گفت: سلام. پسر گلم خوبه؟ ممنونم مامانی. بعد چند دقیقه که خودمو براش لوس کردم بهم گفت که داییم آمده شهرستان قراره بیان شهری که من زندگی می کنم یه دوری بزنن برن. ( آخه من توی شهری که متولد شدم زندگی نمی کنم.) منم ذوق کردم سریع زنگیدم به خونه گفتم که ....به من زنگ بزن

شب نزدیکای 8 بود که داییم با گوشی پسرداییم زنگید و گفت که فلان خیابونن منم سریع رفتم سر راهشون اولش منو نشناختن تا این که آمدم جلو تر ماچ . آخه 3سالی بود که همو ندیده بودیم منم توی این 3 سال کلی تغییر چهره دادم . مثلا پیر تر شدم ماشینمم عوض کرده بودم. البته چند باری تلفنی حرفیده بودیم داییم و زن داییم هم منو 1سال پیش دیده بودن ولی.... آه ناراحت . خلاصه آمدیم خونه.

همه توی پذیرایی جمع بودن و با هم صحبت و خنده و ... لبخندمنم یه چشمکی به پسر دایی زدم که بیا کنارم اونم سریع آمد چشمک. یه کم که حرفیدیم حرفامون به جاهای خوبی رسیده بود . یکی اون میگفت یکی من می گفتم که دیدیم اونجا نمیشه حرفید رفتیم توی اتاقم.

روی در اتاقم نوشته : (میکده حمام نیست بامن حرف نزن.) اون یه نگاه کرد و گفت یعنی نریم توی اتاق دیگه!؟ بعدم با هم کلی خندیدیم قهقههخنده هامون که تموم شد متوجه شدیم همه دارن ما دوتا رو نگاه می کردن و از رفتار ما همه با هم خندیدند ماهم کلی خجالت کشیدیمخجالت .

رفتیم توی اتاق 2 ساعت حرفیدم ساعت نزدیک 12 شده بود هر بار میامدن در می زدن بیایید شام سرد شد. ماهم اصلا نه انگار. قرار شد شامو با همه بخورن برای ما بزارن ولی زن داییم گفت نه صبر کنید این پسر دایی و پسر عمه هم بیان خیلی وقته همو ندیدن دارن درد دل می کنن ما هم که ناهار دیر خوردیم یکم دیگه صبر می کنیم. شاید دیگه به این زودی فرصت دیدار نداشته باشن.

ساعت 12 شد رفتیم شام ولی چه شامی همش با هم سر سفره حرفیدیم و خندیدیم چند بارم لقمه گیر کرد توی گلومون ولی ما دستبردار نبودیم. داییم گفت روایت داریم سر سفره نحرفید منم سریع گفتم: آره بزار بعد شام. بعد شامم انقدر حرفیدیم که فکمون خسته شد. چند تا خاطره ناز هم باهم داریم که بعدا براتون می نویسم. منو پسر داییم از بچگی با این که از هم دور بودیم به هم علاقه زیادی داشتیم گاهی یادمون میره که فامیلیم فک می کنیم داداشیم قلب .

اونا هنوز اینجا هستند الان رفتن بیرون خرید کنن منم از این فرصت استفاده کردم اومدم پای کامی(کامپیوتر).فعلا بای تا بعد... زبان



تاريخ : یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۱ | ۸:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

سلام. خدا کنه همه‌تون خوب باشید. الان ساعت 33 دقیقه بامداد هست. یعنی 18 شهریور 1391. من تنهام. هم تنها به معنی خاصش یعنی کسی پیشم نیست و هم به معنی عامش یعنی ....

توی زندگم مثل همه مردم صفحات شیرین و تلخ وجود داره. امشبم یکی ازون شبهاست برام. ولی این صفحه از زندگیم هم تلخه و هم شیرین. چرا تلخه و چرا شیرین باشه یه وقت دیگه الان نمیتونم مطلبو خیلی باز کنم.

حتما برای شما هم پیش آمده. ولی امشب برام یه شب استثنایی هست. کاش هیچ وقت نمی نوشتیم یا لااقل کاش هیچ وقت پاک نمی کردیم. اون روزی که خداوند توی کتاب عزیزش قسم یاد کرد به قلم و آنچه که می نویسد حتما حکمتی داشت دیگه. و اونجایی که باز در همون کتاب شریف اشاره به پاک کردن اعمال ( چه خوب و چه بد ) می کنه حتما اونم حکمتی داره دیگه.

پس ناچاریم بنویسیم و هم گاهی مواقع پاک کنیم. هرچند خیلی جاها نباید نوشت و خیلی جاهاهم نباید پاک کرد. بهتر بگم نزاریم پاکش کنن. البته چه میشه کرد گاهی مواقع ناچاریم. این ناچاریم گاهی برای خودمونه گاهی هم برای ...

هر چه بادا باد . ما که نوشتیم محکمم نوشتیم. مثلا پاکم کردیم ولی یواش پاک کردیم تا جاش بمونه یادم باشه یه روز یه چیزایی نوشتم ولی مجبور به پاک کردنشون شدم. دلتنگی آدمیزادو از پا در میاره و همون قدرم به انسان امید میده. نمیدونم کدومش موفق میشه ؟ هر چه بادا باد.

قرار این تاریخ رو هیچ وقت از یاد نبرم. مثل خیلی از تاریخ های دیگه. اما این کجای و آن کجا؟بهر حال نقاش ماهری نبودم که نتونستم نقاشیمو به تاریخ هدیه کنم فقط می تونم بگم شماهم پاکش کنید. نه مثل من یواش.بلکه محکم پاک کنید چون قراره جاش یه نقاشی دیگه بکشی. آره پاکش کن هر چه بادا باد.



تاريخ : شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱ | ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

در قهوه خانه ساحلی می نشینم و به کشتی هایی خیره می شوم که در بی نهایت زاده می شوند و ترا می بینم که از قاره ی روبه رو می آیی و بر روی آب ، شتابان گام برمی داری تا با من قهوه بنوشی همچنان که عادت ما بود پیش از آن که بری چیزی میان ما دگرگون نشده است اما من بر آن شده ام تا دیدار پنهانی مان را حفظ کنم هر چند که مردمان پیرامون من می پندارد که آن که رفت دیگر باز نمی گردد!

آن گاه که درباره تو می نویسم کاغذ دریا می شود حروفم پرندگان سپید نوروزی که بر فراز پهنه ی آب به پرواز در می آیند . چون پرستویی مشتاق به سوی تو صف می زنم . از وقتی که اسم های مان را روی بدنه کهنه اش(آن درخت آشنایی) کندیم آن هم در شبی داغ و فراموش ناشدنی بر ساحل " خزر "؟ به ماهی ها چلچله های دریایی چه بگویم ...



تاريخ : سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱ | ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

از راهی که رفتی بر نگرد، که دیگه دیره

آخه دلم یه جای دیگه گیر کرده، اسیره

نیا پیشم ولم کن، برو حوصله تو ندارم

از ناز و ادات خسته شدم، حالتو ندارم

یکی پیدا شده صد مرتبه از تو قشنگ تر

یکی پیدا شده هزار دفعه از تو یه رنگ تر

یکی پیدا شده که قدر عشقمو می دونه

از توی چشام، حرف توی دلمو می خونه

مث تو نیست که هر کاری کنم ایراد بگیره

هر چی بهش بگم حالیش نشه، هیچی نگیره

اگه یه لحظه پیشش نباشم دلش می گیره

منو دوستم داره عاشقمه، واسه ام میمیره

مث تو نیست که از عاشق شدن هیچی ندونه

همه حرفای عاشقانه رو بازی بدونه

مث تو نیست که راست و چپ بره، بگیره بهونه

بهونه های جورواجور بگیره از زمونه

یکی پیدا شده صد مرتبه از تو قشنگ تر

یکی پیدا شده هزار دفعه از تو یه رنگ تر..



تاريخ : جمعه ٢٧ امرداد ۱۳٩۱ | ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمه انک انت الوهاب

خداوندا مرا در این ماه مبارک سرشار از عشق خود و اولیایت بگردان و مرا در نگاه مولایم او که وصی به حق پیامبرت بوده او که امیرالمومنینش خواندی زینت ده.

نسیمی غنچه ای را باز می کرد به گوش غنچه کم کم یا علی گفت

چمن با ریزش باران رحمت دعایی کرد و او هم یا علی گفت



تاريخ : سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱ | ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

نبود در تار و پودش           دیدی گفت عاشقه عاشق

  نبودش     

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه دیدار این خونه

فقط  خوابه ، تو که رفتی هوای  خونه تب داره  ،  داره  از درو دیوارش غم

عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ،  بیا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش

حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و  گنجشک  کلاغای

سیاه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابیده  توی دنیای خاموشی  ،   دیگه  ساعت رو

طاقچه شده کارش فراموشی  ،  شده کارش فراموشی  ،  دیگه  بارون  نمی

باره  اگر چه  ابر سیاه  ،  تو که  نیستی  توی  این خونه ،   دیگه  آشفته

بازاریست  ،  تموم  گل ها  خشکیدن مثل خار بیابون ها ،  دیگه  از

رنگ  و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت

گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو

به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

گفتم که تو می دونی،سرخاک

تو می میرم ، ولی

تا لحظه مردن

 



تاريخ : شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۱ | ۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

زنده اندیشان به زیبایی رسند.

چه سری ست که هر وقت می خواهمت نیستی؟! روزهایی که در هیاهوی دردها، آرزو می کنم لااقل درد نبودنت نبود.

اگر هم بیایی، ‌همچون نوش دارویی، ‌که رستم جان داد در نیامدنت.



تاريخ : شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۱ | ۸:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

وقتی هوا خیس می شود دلم بهانه ی تو را می گیرد و گونه هایم ؛

بوی خاک باران زده می دهند ... پنجره را باز می کنم ، نفسم می گیرد !... نفسم می گیرد ... ! درست مثل همان لحظه که چشمان تو در چشمان من ماند همان لحظه که منتظر ماندی تا چیزی بگویم ... 

امّا ...

تو دیگر منتظر نماندی ... منتظر نماندی تا دوباره نامت را نفس بکشم و بگویم ...  بگویم که بی تو دیگر نفسم برای همیشه می گیرد !



تاريخ : شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱ | ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

میلاد با سعادت یگانه منجی عالم بشریت

فرزند زهرای مرضیه

 امام العادل و الرئوف

خلیفه الله فی ارضه و حجته علی عباده

حضرت حجت بن الحسن العسکری امام مهدی عج مبارک باد.



تاريخ : پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۱ | ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

شعبان و شد و پیک عشق از راه آمد

عطر نفس بقیة الله آمد

با جلوه سجاد، ابوالفضل و حسین

یک ماه و سه خورشید در این ماه آمد

----------------

شعبان که مه سرور هر مرد و زن است

تابان ز وجود جلوه چهار تن است

هم مولد سجاد و اباالفضل و حسین

هم مولد پاک حجت بن الحسن است

---------------

ایام نشاط و شور امت آمد

هنگام سرور واخذ حاجت آمد 

روز سه و چهار ماه شعبان  

ازجانب حق سه پیک رحمت آمد 

میلاد حسین است و ابوالفضل و سجاد   

یعنی که سه منشأ سعادت آمد 

آن ماه که ماه حاجتش میخوانند 

ما بین دو خورشید امامت آمد



تاريخ : شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱ | ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

سلام. خیلی خلاصه و مفید از عزیزانی که در این وبلاگ منو همراهی کردن تشکر می کنم ولی علی رغم میل باطنیم مجبورم که فعلا از نوشتن در این وبلاگ خود داری کنم. از کسانی که با نظراتشون منو کمک کردن چه اونایی که محبتشونو ابراز کردن و چه کسانی که تنفرشونو از همه و همه تشکر می کنم.

اگر بار گران ..................................

نمی دونم کی دوباره نوشتنو شروع می کنم ولی فعلا دیگه قصد ندارم.

بارانی باشید. خدا نگهدار .

14 صلوات برای خدا حافظی



تاريخ : جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱ | ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

هیچ بارانی ردپای خوبان را از کوچه های خاطرات نخواهد شست.

------------

کاش وقتی آسمان بارانی است ، چشم را با اشک باران تر کنیم

کاش وقتی که تنها میشویم ، لحظه ای را یاد یکدیگر کنیم . . .

------------

نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد

ولی باران نمیدانند که من دریایی از دردم

به ظاهر گرچه میخندم ولی اندر سکوتی تلخ میگریم

------------

اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند

------------

وقتی دلم برات تنگ می شه میرم پشت ابرها زار زار گریه می کنم

پس یادت باشه هر وقت بارون میاد دل من برات تنگ شده

------------

تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد

و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم

تو می ایی و من گل می دهم در سایه چشمت

و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم



تاريخ : چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱ | ٩:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت…
پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه .میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش ،هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن …
برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه، شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …
چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد، برگشت و به زن نگاه کرد ! زن  لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….
پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم !
زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن … اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !
زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …
پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت :
پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر.



تاريخ : سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱ | ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

سلام به همه

به همه دوستان خودم

امیدوارم هر روز بهتر از روز قبل باشید

آمدم بگم ...

مثل اینکه قراره چند روزی نباشم

می خوام برم همون جایی که هر چند وقت یک بار می رم

آره درست حدس زدید ...

ولی این دفعه با دفعه های قبل فرق داره

این دفعه دوست دارم زودی برگردم

پس منتظر باشد که زود زود زود میام

میام تا بعضی ها محبتشون رو ابراز کنند

منم بخونمو کلی حال کنم

هم اونایی که می خوان سر به تنم نباشه

فحش هاشونو بدن و منم باز کلی حال کنم

پس میرم و برای حال کردن بر می گردم.

بای بای



تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

صدای باران زیباترین ترانه خداست که طنینش زندگی را برای ما تکرار می کند؛ نکند فقط به گل آلودگی کفشهایمان بیندیشیم !!! روزی زشت و زیبا کنار دریا به هم میرسند و هر دو قصد شنا کردن میکنند . پس آن دو لباسهای خود را در آوردند و شنا کردند . پس از مدتی زشت از آب بیرون آمد و لباسهای زیبا را پوشید و رفت ، پس از آنکه زیبا از آب بیرون آمد تن پوشش را نیافت ، از عریانی خود شرم کرد و لباسهای زشت را پوشید . از آن زمان تاکنون همه آن دو را اشتباه میگیرند بجز عده کمی که زیبا را فارغ از لباسهایش می شناسند !؟



تاريخ : چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

به گزارش افکارنیوز به نقل ازفارس از جنوب استان تهران، مقرر شده بود پیکر شهید معصومی از شهدای روستای خاوه امروز در ورامین تشییع شود و این خبر ضمن چند بار اعلام از شبکه‌های مختلف سیما، در شبکه ۵ سیما نیز زیرنویس شده بود، اما از دیشب خبرهایی مبنی بر لغو این تشییع منتشر شد.رئیس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس جنوب شرقی استان تهران در گفت‌وگو با فارس با تایید لغو تشییع پیکر این شهید گفت: خیلی تمایل داشتیم پیکر شهید معصومی در ایام شهاد‌ت حضرت زهرا (س) تشییع شود‌ بنابراین هماهنگی‌های لازم هم صورت گرفته بود.محمد کاشانی در مورد علت لغو این تشییع عنوان کرد: شهید مذکور شناسایی شد و دیگر جزو شهدای گمنام نیست ‌بنابراین از این پس خانواده شهید مهم هستند و باید تصمیم‌گیری کنند که یکی از خواهرهای شهید مکه است و به همین دلیل خانواده وی خواستند تشییع به تعویق افتد و ما هم پیکر را از ستاد معراج تحویل نگرفتیم.

این مسئول در مورد زمان قطعی تشییع گفت: هنوز زمان قطعی مشخص نیست اما احتمالا یا در روز دوازدهم و یا سیزدهم اردیبهشت تشییع صورت می‌پذیرد.‌



تاريخ : پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

من می رم واسه همیشه

چرا باورت نمیشه

خستم از روزای ابری

خیلی سنگینه نگاهت

دوست ندارم تو تابستون

بشینم باز سر راهت

نمی خوام بازم خیالت

قبله ی آرزوهام شه

تو بمون و عاشقای

روی پر غرور و ماهت

من می رم واسه همیشه

چرا باورت نمی شه

آره من اونم که گفتم

واسه چشم تو دیوونم

آره من قول داده بودم

تا تهش باهات بمونم

ولی پس دادی نگامو

زیر رگبار غرورت

من فقط یه کم شکستم

خوب نگام کنی همونم

من می رم واسه همیشه

چرا باورت نمی شه

چمدون رویاهامو

دیگه برداشتم و بستم

دیگه عین اون قدیما

چشاتو نمی پرستم

رخ تو عین یه بازی

منو مات قصه ها کرد

حالا بی اسمم و تنها

پر پاییز و شکستم

من می رم واسه همیشه

چرا باورت نمی شه

اینی که حالا می بینی

دیگه مجنون چشات نیست

دیگه وقتی نیمه شب شه

نگران لحظه هات نیست

من برام فرقی نداره

که تو باشی یا نباشی

خیلی وقته دیگه نیستی

تو دلم جایی برات نیست

من می رم واسه همیشه

چرا باورت نمی شه

از تو هیچ چیزی نمونده

نه نگاهی و نه یادی

من سپردمت به دریا

عین یه موج زیادی

تازه فهمیدم با این عشق

زندگیم چقد تلف شد

تو به جای التماسم

یه گلم بهم ندادی

من می رم واسه همیشه

چرا باورت نمیشه

دیگه از صبر و تحمل

تو دل من خبری نیست

صحبت دشت و جنون و

قصه در به دری نیست

نفسای قیمتی مو

زیر پاهای تو ریختم

پس کو اون هوای تازه

بگو که هیچ اثری نیست

من می رم واسه همیشه

چرا باورت نمی شه

باورت بشه دیگه اون

بی گناه ساده نیستم

دیگه اون دختر تنها

با پای پیاده نیستم

دیگه اون دیوونه ای که

وسط آفتاب مرداد

گل سرخای قشنگ و

دس تو می داده نیستم

من می رم واسه همیشه

چرا باورت نمی شه

فهمیدم سوار رویا

توی قصه هاس همیشه

هر که نازش زیاده

خیلی بی وفاس همیشه

اینو از تو یاد گرفتم

جواب عشقای زیبا

یه جایی تو آسمونا

با خود خداس همیشه

من می رم واسه همیشه

چرا باورت نمی شه

من دیگه تو رو نمی خوام

من از عشقت توبه کردم

نه یه بار دو بار و صد بار

صد هزار مرتبه کردم

مث آزادی و زندون

مث پرواز و قفس بود

همه رو با داشتن تو

بد جوری تجربه کردم

من می رم واسه همیشه

چرا باورت نمی شه

می رسه به آسمونا

ماجرای تلخ دردم

همشون تقصیر من بود

من خودم بچگی کردم

منتظر نیستی می دونم

اما لطفا باورش کن

این دفه یه فرقی داره

من دیگه بر نمی گردم

من می رم واسه همیشه

چرا باورت نمی شه



تاريخ : جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ | ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

تو برام نوشتی:

یادته یه روز بهم گفتی هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون

که نکنه نامردی اشکتو ببینه و بهت بخنده؟

گفتم اگه بارون نیومد چی؟

گفتی اگه چشمای قشنگ تو بباره اسمون گریش می گیره

گفتم یه خواهش دارم وقتی اسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار

گفتی به چشم

حالا امروز من دارم گریه می کنم اما اسمون نمی باره

تو هم اون دور ایستادی و داری بهم میخندی ...

من برات می نویسم:

اینجا که پرست از قطرات بارون، نه گریه می کنم و نه می خندم

شاید امروز این بارون است که برای من می گرید

اما:

آنجا که بارون نیست و من هم اینجا خندان نیستم

پس آنجا نیز اشکی نیست و پرست از قهقه

آن هم از سر مستی نه ناچاری

راستی: می روم تا گریه کنم نه گریه از سر دل تنگی

بلکه گریه برای بارون چون نمی خوام تنها بباره

بارون دوستت دارم، ببار و بر حالم ببال



تاريخ : دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱ | ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

گل های خواب آلوده رو برای کی بیدار بکنم؟

.

گل های خواب آلوده رو برای کی بیدار بکنم؟

.

گل های خواب آلوده رو برای کی بیدار بکنم؟

.

گل های خواب آلوده رو برای کی بیدار بکنم؟

.

گل های خواب آلوده رو برای کی بیدار بکنم؟



تاريخ : شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ | ٥:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

رفته بودیم شبی سمت حرم یادت هست؟؟؟ / خواستم مثل کبوتر بپرم یادت هست؟؟؟

توی این عکس به جا مانده عصا دستم نیست / پیش از آن حادثه پای دگرم یادت هست؟؟؟

رنگ و رو رفته ترین تاقچه ی خانه مان / مهر و تسبیح و کتاب پدرم یادت هست؟؟؟

خانه ی کوچکمان کاهگلی بود جنون / در همان خانه شبی زد به سرم یادت هست؟؟؟

قصد کردم که بگیرم نفس دشمن را / و دگرگاه ستم را بدرم یادت هست؟؟؟

دختر کوچک من تند قدم بر می داشت / گریه میکرد که او را ببرم یادت هست؟؟؟

گریه میکرد در آن لحظه عروسک میخواست / قول دادم که برایش بخرم یادت هست؟؟؟

 ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

ساقـــی قـــدحت پــــر کن پیمانه به پیمانه

وآنگه قــــدح مـــی بـــر میخانه به میخانه

بـــر کار دلم خنــــدم او نیـــز به من خندد

آخر ز چـــه رو خنـــدد دیوانه به دیوانه ؟



تاريخ : جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠ | ۸:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

دلم به سر هوای عشقت ندارد ساز

عجیب نیست که ندارد آسمان پرواز

مرا تو اشاره نکن به کرشمه و ناز

منو دل بستن به کرکس و باز؟؟

تمام کوچه ها صدای ختم قرآن است

کجا روی؟ بیا مزارم به هزاران راز

صدای شکسته آواز، پر پرواز

انا الیه راجعمونست الهه‌ی ناز



تاريخ : پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ | ٧:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

امام صادق(ع): اهل آسمان و زمین بوسیله ی ظهور او خوشحال می شوند. پرندگان هوا و ماهیان دریا نیز با ظهور او شادی می کنند.

خدایا تا به کی هجران مهدی

به دستم حسرت دامان مهدی

الهی هر بلا از حضرتش دور

الهی، من بلا گردان مهدی

ضمن تسلیت به مناسبت شهادت امام حسن عسگری علیه السلام آغاز امامت امام خوبی ها، منجی عالم بشریت حضرت مهدی عج مبارک.

لبریز ترانه و نوایم با تو

از درد و غم زمان رهایم با تو

تو سبزترین بهار در جان منی

سبز است تمام لحظه ها یم با تو . . .



تاريخ : پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

سلام بر تو ای عزیزتر از جان. سلام بر تو ای آرامش روح و روان.

سلام بر توی ای فرشته خوبی ها و سلام بر تو ای مونس تنهایی و یار دیرینم.

.

سالگرد تولد عزیزمان مصادف گشت با:

رحلت پیامبر خوبی ها حضرت محمد مصطفی (ص) و همچنین شهادت مولای تنها جگرگوشه زهرا(س) فرزند علی مرتضی(ع) امام حسن مجتبی (ع).

.

ای عزیز ای همدم:

.

ضمن عرض تسلیت تولدت را تبریک گفته و از خداوند بی همتا می خواهم ائمه هدی (ع) حافظ و نگهدارت باشند.

مبادا لحظه ای از این خاندان جدا که هیچ. لحظه ای غافل شوی.

.

به امید دیدار :  یا علی مدد  



تاريخ : شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ | ٧:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

هنوز همه به انتظار توی رفته اند

همه دلیل رفتنت را می پرسند و زمان برگشتنت را

به لطف تو هرشب گونه های کویری ام از سرچشمه خروشان چشم هایم سیراب می شوند

نگران حرف ها و زهرخندها نباش

خودم جواب همه شان را دادم

دروغ نگفتم

گفتم تو رفتی تا بتوانی زندگی بهتری داشته باشی

بدون من

بدون من را قید می کنم چون رفته ای و مرا میان بهت و ناباوری هایم میان تمام سوالات بی جوابم تنها گذاشتی

مهم نیست همه اینها می گذرد اما بی تو

و یک روز همه اینها میگذرد اما بی من



تاريخ : یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ | ۱:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

من از عشقت گریزانم تو از تکرار می گویی !

 

من از مستی گذر کردم تو از هشیار می گویی !

 

زغمناکی لبم خشکید تو از من شوق می خواهی !

 

گذر کردم من از هستی تو از آن یار می گویی !

 

!!!

 

زبان بر روزه می بستم که شاید شادمان گردی !

 

من از چشم و دلم گفتم تو از افطار می گویی !

 

دگر ساقی برای ما به دل شوقی نرویانید !

 

من از غم خانه می آیم تو از غمخوار می گویی !



تاريخ : دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ | ۱:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

دستمال کاغذی به اشک گفت:


قطره قطره‌ات طلاست


یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟


عاشقم!


با من ازدواج می‌کنی؟


اشک گفت:


ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!


تو چقدر ساده‌ای


خوش خیال کاغذی!


توی ازدواج ما


تو مچاله می‌شوی


چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی


پس برو و بی‌خیال باش


عاشقی کجاست!


تو فقط دستمال باش!


دستمال کاغذی، دلش شکست


گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست


گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد


در تن سفید و نازکش دوید خونِ درد


آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد


مثل تکه‌ای زباله شد


او ولی شبیه دیگران نشد


چرک و زشت مثل این و آن نشد


رفت اگرچه توی سطل آشغال


پاک بود و عاشق و زلال


او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت


چون که در میان قلب خود


دانه‌های اشک کاشت...



تاريخ : چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ | ۳:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

سلام بر حسین علیه السلام

سلام بر حسین و یارانش

سلام بر حسین و اصحابش

سلام بر حسین و اولادش

سلام بر حسین و عشاقش

سلام بر حسین و سلام بر حسینیان



تاريخ : یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ | ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

در باب عید غدیرآمده است:روز عید غدیر عید الله الاکبر و عید آل محمّد(ص) است و در روایتی از امام صادق(ع) آمده است که از آنجناب پرسیده شد آیا مسلمانان را غیر از جمعه و فطر و قربان عیدی هست؟

فرمودند:آری. عیدی هست که حرمتش از همۀ اعیاد بیشتر است.

راوی گفت: کدام عید است؟

حضرت فرمودند: روزی است که پیامبر(ص) امیر المومنین علی(ع) را به جانشینی خود نصب فرمود و اعلام کرد: هر که من مولا و آقای اویم، پس علی مولا و آقا و پیشوای اوست و آن روز هیجدهم ذی الحجه است.

راوی گفت: در آن روز چه کار باید انجام داد:

فرمود: باید روزه بدارید و عبادت کنید و محمد و آل محمد(ص) را یاد کنید و بر ایشان صلوات فرستید. رسول خدا(ص)، علی(ع) را وصیّت کرد که این روز را عید گرداند و هر پیامبری به جانشین خویش وصیّت می کرد این روز را عید گرداند.

و در حدیثی از امام رضا(ع) خطاب به ابن ابی نصر بزنطی آ مده است که فرمود: ای پسر ابی نصر! هر کجا که باشی بکوش روز عید غدیر نزد قبر مطهّر حضرت امیر المومنین حاضر شوی. به درستی که خداوند می آمرزد در این روز از هر مرد و زن مومن گناه شصت سال ایشان را؛ و از آتش دوزخ آزاد می کند دو برابر آنچه که در شبهای قدر و فطر و ماه رمضان آزاد کرده است و پرداخت یک درهم در این روز به برادران مومن برابر با هزار درهم در اوقات دیگر است؛ و در این روز به برادران مومن خود نیکی و احسان کن و هر مرد و زن مومن را شاد گردان. به خدا سوگند اگر مردم فضیلت این روز را چنان که باید بدانند، هر آینه فرشتگان با ایشان هر روز ده مرتبه مصافحه کنند.

 

برای این روز شریف اعمال زیادی وارد شده که ما به اختصار به بعضی از این اعمال اشاره می کنیم. (جهت تفصیل بیشتر به کتاب شریف مفاتیح الجنان مراجعه شود.)

1- روزه.

2- غسل کردن.

3- زیارت حضرت علی(ع) که یکی از آنها زیارت "امین الله" است.

4- خواندن دعای "ندبه".

5- چون مؤمنی را ملاقات کند، این تهنیت را بگوید: «الحمد الله الذی جعلنا من المتمسّکین بولایه امیر المومنین و الائمه المعصومین علیهم السلام.» 

و برای این امور فضیلت بسیاری ذکر شده است:

پوشیدن لباسهای نیکو - زینت کردن - استعمال بوی خوش - شادی کردن و شاد نمودن شیعیان امیر المومنین - گذشت از تقصیر شیعیان - برآوردن حاجت آنان - صله رحم - اطعام اهل ایمان - شکر و سپاس به خاطر نعمت بزرگ ولایت



تاريخ : دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠ | ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

+++++++++++++++

در را به روی من نبند بر اشک من هرگز نخند

امیدی نیست بر عشق تو من خود از اینجا می روم

 



آهسته ران ای ساربان تندی مکن با کاروان

شرم کن تو از این آسمان من خود از اینجا میروم

 



آتش به جانم کرده ای روح و روانم برده ای

دستی غریب در دست توست من خود از اینجا میروم

 



کاشانه ام رفته ز دست بالا نمی آید نفس

گشتی به هرکس هم نفس من خود از اینجا می روم

 



ای صاحب کون و مکان ای دار دارِ بی کران

سهمی ندارم زین جهان من خود از اینجا می روم

 .

+++++++++++++++



تاريخ : جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠ | ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

خداوندا آنچنان خود را در خواب غفلت فرو برده ام که هیچ صدایی توان آگاه کردنم را نداشته باشد!

هر چند گهگاهی با صدایی نه چندان بلند به خود می آیم و خود را در بین غفلت می بینم ، ولی اندکی بعد باز هم با لالایی های فریبنده ی دنیا خود را می فریبم و باز هم خواب غفلت!

خداوندا منتظر همان صدای آشنای درونی هستم که هر از چند گاهی در وجودم می پیچد و با من می گوید:

"پیش از آنکه بیدارت کنند بیدار شو! قبل از آنکه دیدگانت را به حقایق باز کنند ، خودت آنها را بگشای! خدای من کمکم کن. خفتن دیگر بس است!"

خداوندا بامرور زمان این صدا را ضعیف تر و ضعیف تر کرده ام وخوف آن دارم‌که چندی بعد،آنقدر ضعیف گردد که به گوشم نرسد!

خداوندا از نفس خویش به تو پناه می برم که پناه دهنده ای جز تو نمی شناسم. خداوندا مرا  دریاب که سخت گرفتار خویشتنم!

دوست داشتم دریا باشم

تا هیچ گاه آلوده زشتی ها نشوم

دوست داشتم ابر باشم

تا هرگاه غمی در دل داشتم بگریم

دوست داشتم جویبار باشم

تا زمین را با حرکتم حیات بخشم

دوست داشتم ماه باشم

تا در نیمه شب رازدار دل غمگینان باشم

اما تو به من صفت اشرف مخلوقات را دادی

تا آنها بخواهند من باشند!!!



تاريخ : یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠ | ٦:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

بسمه تعالی
الحمدلله رب العالمین، و الصلاة علی سید الأنبیاء و المرسلین، و علی آله سادة الأوصیاء الطاهرین و علی جمیع العترة المعصومین، واللعن الدائم علی أعدائهم أجمعین.
جماعتی از این جانب، طلب موعظه و نصیحت می کنند؛ اگر مقصودشان این است که بگوئیم و بشنوند و بار دیگر در وقت دیگر، بگوییم و بشنوند، حقیر عاجزم و بر اهل اطلاع پوشیده نیست. و اگر بگویند کلمه ای می خواهیم که امّ الکلمات باشد و کافی برای سعادت مطلقه دارین باشد، خدای تعالی قادر است که از بیان حقیر، آن را کشف فرماید و به شما برساند. پس عرض می کنم که غرض از خلق، عبودیت است ( و ما خلقت الجن و الانس إلا لیعبدون. سوره ذاریات/56 ) و حقیقت عبودیت؛ ترک معصیت است در اعتقاد که عمل قلب است و در عمل جوارح.
و ترک معصیت، حاصل نمی شود به طوری که ملکه شخص بشود، مگر با دوام مراقبه و یاد خدا در هر حال و زمان و مکان و در میان مردم و در خلوت « ولا أقول سبحان الله و الحمد لله، لکنه ذکر الله عند حلاله و حرامه ». ما امام زمان عجل الله له الفرج را دوست می داریم، چون امیر نحل است؛ امور ما مطلقاً به وسیله او به ما می رسد؛ و او را پیغمبر صلوات الله علیه برای ما امیر قرار داده؛ و پیغمبر را دوست داریم، چون خدا او را واسطه بین ما و خود قرار داده؛ و خدا را دوست داریم، برای اینکه منبع همه خیرات است و وجود ممکنات، فیض اوست. پس اگر خود و کمال خود را خواهانیم، باید دوست خدا باشیم؛ و اگر دوست خداییم، باید دوست وسائط فیوضات از نبیّ و وصیّ، باشیم؛ وگرنه یا دوست خود نیستم، یا دوست واهب العطایا نیستیم، یا دوست وسائط فیوضات نیستیم. پس کیمیای سعادت، یاد خداست، و او محرّک عضلات به سوی موجبات سعادت مطلقه است؛ و توسل به وسائط استفاضه از منبع خیرات، به واسطه وسائل مقرره خودش است. باید اهتدا به هدایات آنها نماییم و رهروی به رهبری آنها نماییم تا کامیاب شویم.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی آیت الله بهجت 

   http://bahjat.org/fa/content/blogcategory/20/39/



تاريخ : چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠ | ٥:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

آقا سید کریم پینه دوز

نام وشهرتش (سیدکریم محمودی)بود،اماازآنجاکه درگوشه ای ازبازارتهران به پینه دوزی و پاره‌دوزی مشغول بود،به (آقاسیدکریم پینه دوز) مشهوربود.آقاسیدکریم،درپرتوارتباط خاص ولایی باامام زمان(عج)،به مقامات والای عرفانی وتوحیدی دست یافته بود؛ تا آنجایی که بیشترعلمای اهل معنای تهران معتقدبودندکه حضرت‌بقیت‌الل‌الاعظم (ع)به مغازه کوچک آن‌جناب تشرف میبرده وبااوهم صحبت می شدند.دردوران حیات آقا سید کریم،تنها‌برخی ازاولیای خداومعدودی ازدوستان صمیمی آن جناب ازمقامات،حالات وتشرفات اوباخبربوده اند.همین عده اندک به برخی ازتشرفات آقا سیدکریم،آن هم بعداز وفات او، اشاره کرده اند؛به عنوان مثال بسیاری ازحکایات وتشرفات آقاسیدکریم، بعدازوفاتش، ازطریق مرحوم حاج شیخ مرتضای زاهد که حق استادی برسید کریم داشته ، فاش شده است .

 رازتشرفات سیدکریم

آقاسیدکریم پینه دوز،همچون آقا ومولایش حضرت بقیت الله الاعظم (عج)،به صورت دایم درهر صبح وشام،دقایقی رابه یادسروروسالارشهیدان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) گریان می گشته است وبدون استثنا درطول سال،درهرصبح وشام قطره های اشکی جانسوزازدیدگانش سرازیر می شده است.جناب شیخ عبدالکریم حامد نقل می کندکه ازجنای سیدکریم پینه دوزکه هر هفته به ملاقات مولاتوفیق می یافت،پرسیده شد:(چه کرده ای که به چنین توفیقی دست یافته ای؟)اودرجواب گفت:(شبی درخواب بودم جدم پیامبرختمی مرتبت(ص) رادر عالم رویادیدم.ازایشان تقاضای ملاقات امام عصر(س) رانمودم.آن حضرت فرمود:"درطول شبانه روزدومرتبه برای فرزندم سیدالشهدا(ع)گریه کن!"ازخواب بیدارشدم واین برنامه رابه مدت یک سال اجرا نمودم تا به خدمت آن حضرت نایل آمدم."

رحلت سیدکریم

حضرت آیت الله سیدمحسن خرازی می فرمود:(مرحوم پدرم برای ما نقل کردوگفت:یکروز آقاسیدکریم پینه دوزبرای خداحافظی به مغازه ما آمد.اوقراربودبه عتبات عالیات وکربلای امام حسین(ع)مشرف شود.آقا سیدکریم درحالی که باماخداحافظی می کرد،گفت:"من به کربلا مشرف می شوم،ولی ازاین سفربازنخواهم گشت ودرهمان کربلاازدنیاخواهم رفت وهمان جا مدفون می شوم!"مااین سخن رادرحالی که دوست نداشتیم باورکنیم، از آقا سید کریم شنیدیم واوبه کربلامشرف شد. بعدازمدتی خبررسیدکه آقا سید کریم پینه دوز درکربلا ازدنیا رفته است واورادرصحن مطهر امام حسین(ع)به خاک سپرده اند!

 جلوه ای ازتشرفات آقا سید کریم

 دریکی ازتشرفات سیدکریم،امام زمان(ع)به اومی فرمایند:(اگرهفته ای برتوبگذرد و ما را نبینی چه می کنی؟(سیددرپاسخ می گوید:(آقاجان!به خدامی میرم!)وامام زمان (ع)می فرمایند:(اگراین طورنبود،هفته ای یک مارانمی دیدی!)

دریکی دیگرازتشرفات،امام زمان(ع)خطاب به سیدکریم می فرماید: (آیاکفش مارانیز می دوزی؟)وسید بلافاصله می گوید:(بله آقاجان !اماسه نفرجلوتراز شماکفششان راآورده اند.)امام زمان (ع)دقایقی بعد، باردیگرمی فرمایند:(سید!کفش مارانمی دوزی؟) و سیدمی گوید:(چراآقاجان!بعدازاین سه کفش می دوزم.) دقایقی می گذردوامام زمان (ع)برای بارسوم می پرسند:(سید!آیاکفش مارانمی دوزی؟)دراین هنگام ،سید طاقت ازکف می دهدوبرمی خیزدوامام زمانش رادرآغوش می گیردومی گوید:(سیدوآقای من!این قدرمرا امتحان نفرمایید!اگریک مرتبه دیگربفرمایید،فریادمی زنم وهمه راخبردارمی کنم که یوسف فاطمه درآغوش من است).

شادی روحش صلوات



تاريخ : جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠ | ٦:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

خیلی زودتر از موعد تولد فرشته ای رو بنا به دلایلی تبریک گفتم الانم که کمی از اون تولد زیبا گذشته می خوام دوباره تولدش رو تبریک بگم. ازش ناراحتم ولی دلیل نمیشه فراموشش کنم. پس با حنجره گرفته ام داد می زنم که ....

++++ تولدش مبارک ++++



تاريخ : پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠ | ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

می نویسم . . .

برای تو ... نه

برای تو که نه . . .

برای دستهای تو می نویسم.

دستهایی که دستانم را محکم می فشرد

و خود را عشق می نامید .

و من دست در دست عشق

گاه می خندیدم . گاه گریه می کردم .گاه ....

گاه دیوانه میشدم . گاه عاشق میشدم ... گاه عاشق میشدم

اینچنین شد که من بازیچه دست عشق شدم

اه که عشق...

گاه عشق دستانش را پس میکشد

برای تو ... نه

برای تو که نه ...

برای دستهای تو می نویسم

دستانی از دروغ عشق ...

 --------------==+==---------------

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است



تاريخ : پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠ | ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

داره بارون میاد کوچه بازم لبریزه احساسه

هنوزم نم نم بارون صدای ما رو میشناسه

همین دیروز بود انگار تو با من تو همین کوچه

میگفتی زندگی وقتی تو با من نیستی پوچه

دوست خدا

پیرزنی با خود زمزمه کرد،خدایا من خیلی تنها هستم ،از تو خواهش می کنم امروز یکی از دوستانت را میهمان خانه ام کنی.سپس با عجله شروع به نظافت خانه کرد،رفت و چند نان تازه خرید.خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود پخت،سپس به انتظار نشست چند دقیقه بعد در خانه به صدا آمد،پیرزن با عجله به طرف در رفت.پشت درپیرمرد فقیری را دید،پیرمرد طلب غذا کرد پیرزن با عصبانیت سر پیرمرد فریاد زد و گفت:برو من منتظر دوست مهمی هستم و زود در خانه رابست.

نیم ساعت بعد دوباره در خانه به صدا در آمد پیرزن دوباره در را گشود این بار کودکی از فرط سرما به خود می لرزید و از پیرزن می خواست که پناهش بدهد اما پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان داخل اتاق اش شد.

نزدیک غروب بود بار دیگر در خانه به صدا درآمد،این بار پیرزن مطمئن بود که دوست خدا آمده،پس با عجله به سوی در دوید،اما این بار نیز زن فقیری پشت در ایستاده بود،زن از او کمی پول می خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد،پیرزن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد زن فقیر را از خانه اش دور کرد.

شب شد و پیرزن ناامید از آمدن دوست خدا سر بر بالین گذاشت و خوابید در خواب به خدا گفت:خدایا مگر قرار نبود امروز دوستت را به خانه ام بفرستی؟

و چنین جواب شنید، دوستان من سه بار به در خانه ات آمدند و تو هر سه بار در را به روی آنها بستی!!! ناگهان پیرزن با احساس سوزشی در قلبش از خواب بیدار شد.

وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی

حاضری دنیا رو بدی فقط یه بار نگاش کنی

بخاطرش دادبزنی بخاطرش دروغ بگی

رو همه چی خط بکشی حتی رو برگ زندگی



تاريخ : پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠ | ۱:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

فراقت سخت می آید ولیکن صبر می باید

اگر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم ...

به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من... "پس به سراغت آمدم بی آنکه بشکنی و یا ترک برداری ولی چنان شکستم که همه از فریادم ترک برداشتند.

چند روز پیش در .... دیدمت ماشاالله چه با شکوه تر از همیشه بودی. چندباری در مقابلت در گوشه نگاهت رقاصی کردم و از کنارت عبور نمودم اما متوجه من نشدی. انگار فراموشی پرده ای بر آن چشمان سرمه کشیده ات زده بود. با او راه می رفتی و باز من زیر لب گفتم ماشا الله.

تب کرده ام و نفس هایم داغ شده است بیشتر از همیشه در تب درونگرا میشوم.....

شاید این گرمای درون , من را به درونم علاقه مند کرده است لحظه به لحظه تبم اوج میگیرد و من در هذیان های خودم از تب خفیفی مثل تب عشق شروع میکنم تا.....

تا الان که برای هر آتشی هیزم مناسبی شده ام براستی که تب لذت بخش و خوبی است جای همه شما خالیست!

این بخش کاملا خیالی بود. لطفا جدی نگیرید.



تاريخ : شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠ | ٢:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست

یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست

ساقیا امشب مخالف می نوازد تار تو

یا که من مست و خرابم یا که تارت تارنیست

 

چگونه می توان به تاول های پا گفت : که تمام مسیر طی شده اشتباه بوده است ؟؟؟ پس چاره راه فقط سکوت است و من این سکوت را می ستایم.

 

سکوت مقدس عشق را می ستایم.

بر لبهای بسته اش بوسه می زنم.

شاید مرحمی باشد برای فریادِ در گلو مانده ام.

سکوت می کنم،صبر می کنم، و همین است

که مرا هر روز به عشق مجنون تر می کند.

 

اینجاست که آن عالم می گفت : گاه برای ساختن باید ویران کرد و گاه برای داشتن باید گذشت و گاه در اوج تمنا نباید خواست  ...

 

شمع می سوزد

درونم بی قرار

سینه را غم می فشارد

دیده بارد اشک ناب

کوچه سرد است و سکوت

شب به شهرم خیمه زد

چشمه می بارد روان

گونه ام در انتظار



تاريخ : جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠ | ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

از کلام دلنشینت مست و شیدا می شوم

با نگاه نازنینت در تو پیدا می شوم

-----

هر شب و روز جلوه گر در سجده گاهم می شوی

 در حریم ساحل عشق ، موج دریا می شوم

------ 

 

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو، لیکن عقب سر نگران

-----

                       ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

                       تو بمان و دگران ، وای به حال دگران

 



تاريخ : شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠ | ٩:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

برای خودم.

ای سوته دل خسته من خواب چرا؟

در قلب تو صد پیچ و دوصد تاب چرا؟

تـو قافله‌ی پـر زشب خورشیـدی

آوارگیـه یک شب مهتـاب چرا؟؟؟

=========================================

برای خودمون.

توو آخرین لبخونــیِ چشمات/ دیدم که از تقدیــر مـی نالی

یک سال دیگه طی شد و بازم/ تو انعکـاس درد هر سـالی

توی دلم سونامیه یــأسه/ پس لرزه هــای مرگ تدریجــی

روحم زیــر غصه مدفــونه/ توو اوج هوشیاری ولــی گیجی!

تو همزبـون موج دریـایـی/ لهجت شبیـه لهجه ی بــارون

افسوس روی سطح باورهات/ افتـاده ردّ پنجه ی شیطــون

بـا درد من یک لحـظه همراهی کن و بــــر دار

چندین قـــدم سمت دل بی تــاب و عصیــانگر

یک جرعه نوش جان کن از تشویش چشمم تا

شــاید بفهمـی تلخی حس مـرا بهتـر

=========================================

برای خودت.

دیشب پر از تصویر رویـای تو بودم

آغوش گرمم را به رویت می گشودم

نه دیشب فاش گویم که هر شب

..... ( بازم بیخیال ) .....



تاريخ : جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠ | ۱:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

به کنج سینه منزل کردی ای دوست

دلم را رهن کامل کردی ای دوست

دلم مستغرق دریای غم بود

مرا مهمان ساحل کردی ای دوست

 

عاشقی چیزی برای هدیه نیست / طرح دریا و غروب و گریه نیست

عاشقی یک کلبه ی ویرانه نیست / صحبت از شمع و گل و پروانه نیست

عاشقی تنهای تنها یک تب است / بی تو مردن در سکوت یک شب است



تاريخ : دوشنبه ٦ تیر ۱۳٩٠ | ٥:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()

بعضی از آدمها به دنبال بهانه ای برای عشق ورزیدن هستند، بعضی دیگر، اقل ترین بهانه ها را هم از دست میدهند !!

روزگار عجیبی است !

کسانی بهت عشق می ورزند که هرگز نیم نگاهی به آنان نکرده ای . و کسانی عشق ورزیدن به تو را فراموش کرده اند ، که تو همه چیزت را به پای آنان ریخته ای .

کسانی روحت را می شناسند و به آن احترام میگذارند که تو هرگز سعی در شناساندن خودت به آنها نداشته ای . و کسانی روحت را نادیده می گیرند که تو همه تلاشی برای شناساندن خودت کرده ای .

کسانی تو را تماما برای خودشان می خواهند که تو هرگز ذره ای از وجودت را به آنها پیشکش نکرده ای . و کسانی تو را نادیده می گیرند که تو همه وجودت را به پای آنها ریخته ای .

روزگار عجیبی است !

یکی حرف میزند . یکی نمی تواند حرف بزند ، ایمیل میزند . یکی دنبال بهانه ای است تا بهت زنگ بزند . یکی آرزوی یک لحظه دیدنت را دارد . یکی آرزوی یک لحظه صدات را دارد . یکی آرزوی یک لحظه نگات را دارد . و تو در میان این همه ، کسی را می بینی که رو به رویت نشسته . کسی که اگر فقط و فقط یکبار ، مثل این همه دیگران بود ، امروز تو اینگونه به لک نمی نشستی . امروز اینگونه عشق دیگران به چشمت نمی آمد .کسی که همه عشقت را به پایش ریختی ، با همه ادعای دوست داشتنت ، هرگز برای شاد کردنت ، برای احساست ، برای غمت ، کاری نکرد . اینقدر به روحت بی توجهی کرد که تو به این نتیجه رسیدی ، همه تلاشهایش برای حفظ تو ، نه بخاطر تو ، که بخاطر نیاز خودش به داشتنت است ! چه غم بزرگی !



تاريخ : چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۱:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : موج | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ()